محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
259
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر آن دختر پكنه عصمت الدين * سرمايهء زهد و نيكناميست پناهنده - پناه گيرنده باشد ، يعنى پناه به كسى برده . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت در گذر از جرم كه خواهندهايم * چارهء ما كن كه پناهندهايم و بمعنى پناه دهنده نيز آمده . مثالش هم او « 21 » فرمايد : نظم « 1 » پناهنده را ياد كرد از نخست * نيت كرد بر كامگارى درست پيره « 2 » - يعنى خليفهء مشايخ طريقت . مثالش مولوى معنى گويد : بيت جهان پير برنا شد ز عشق اين جوانمردان * زهى چرخ و زمينى خوش كه آن پيرست « 3 » و اين پيره « 1 » پلمه - [ به وزن حلقه ] بمعنى لوح اطفال باشد در فرهنگ . مثالش عميد لويكى گويد : بيت نخست چون پدرم پلمه « 4 » بر كنار نهاد * چه « 5 » علمها كه بخواندم از آن به غير زبان و بمعنى دروغ و تهمت « 22 » نيز آمده « 6 » پوره - [ به وزن غوره ] بمعنى پور باشد يعنى پسر باشد . مثالش مولوى معنوى گويد : بيت خرد پورهء ادهم چه « 5 » خبر دارد ازين دم * كه من از جملهء عالم به دو صد پرده نهانم و هم او فرمايد « 23 » : بيت خورشيد حق دل ، شرق او ، شرقى كه هر دم برق او * بر پورهء ادهم جهد ، بر عيسى مريم زند پراكوه - [ بفتح با با راى مهمله و ضم كاف ] يعنى آن روى كوه كه بكوه باشد « 24 » و در « 7 » شرح سامى مسطورست كه « پراكوه هومن الجبل حيث ينفسح اليه الماء اى ينسكب » . مثالش نزارى « 8 » قهستانى گويد : بيت گذر بودمان بر پراكوه تون * ز شهر آمديم از سحرگه برون پيشپاره « 9 » - [ بكسر با و سكون ياى حطى و شين معجمه و فتح راى مهمله ] حلوائى « 10 » باشد تنك و نرم مركب از آرد و روغن و دوشاب و آن را به عربى شفارج گويند بضم شين معجمه و بعد از شين فاء و كسر راى مهمله . مثالش ناصر خسرو گويد : بيت سخن بايد كه پيش آرى خوش ايراك * سخن بهتر بسى از پيشپاره « 9 » و در سامى مسطورست : الشفارج هو الحلواء اللينة الرقيقة المتخذة من الدبس و الدقيق و الدهن معرب پيشپاره « 7 » » . اما در قاموس آورده كه : الشفارج كعلابط ، الطبق فيه الفيحات و السكرجات معرب پيشپاره « 7 » » . معنى عبارت اول اينست ، شفارج حلوائيست نرم و تنك كه [ از ] دوشاب و آرد و روغن ساخته باشند . و عبارت دوم اينست كه : شفارج طبقى است كه خوشبويها و تنقلات بر آن گذاشته بمجلس آرند . « 11 » پاغنده - [ به وزن آگنده ] پنبهء كه زده و گرد كرده باشند براى ريسيدن . مثالش شمس فخرى « 12 » فرمايد :
--> ( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) « س » : بيره . ( 3 ) « س » : بير . ( 4 ) « س » : بلمه . ( 5 ) « س » : جه . ( 6 ) « ب » : آورده . ( 7 ) « س » : ود . ( 8 ) « س » : نذرى . ( 9 ) « س » : پيشاره ؛ « ب » : پيشياره . ( در ديوان ناصر خسرو نيز : پيشياره ) متن از برهان است . ( 10 ) « س » . حلوئى . ( 11 ) در معنى اخير منقول از قاموس در برهان نيز پيشياره است اما مصحف مىنمايد چه معرب آن فيشفارج است . ( 12 ) « ب » : شاعر ؛ « س » ندارد . ( متن از « ن » است ) . ( 21 ) يعنى : نظامى . ( 22 ) در برهان معنى دست و پا گم كردن و بهانه كردن نيز دارد . ( 23 ) يعنى : مولوى . و در برهان بمعنى تنهء درخت است و به زبان هندى معنى تمام را نيز به كلمه داده است . ( 24 ) در برهان : آن طرف و آن جانب كوه و آن روى كوه آمده است . و بمعنى طرفى از كوه كه عميق باشد و آب از آنجا روان شود .